
دیدم سزاوار نیست دوستانى را که بارها نگران و غمگینشان کرده ام را توى خوشحالى ام سهیم نکنم.آمدم بگویم اوضاع خیلى بهتر است.دوشنبه ى هفته ى گذشته چهارتایى عازم تهران شدیم.من و سعید و بابا و مامان. من و سعید به شدت دلواپس بودیم و مامان و بابا توى حال و هواى خودشان پسته میخوردند و خاطره تعریف مى کردند و گاهى هم به ما میوه تعارف مى کردند.مثل دفعه ى قبل من مسئول نقشه خوانى بودم و مثل دفعه ى قبل،تازه وقتى از دوراهى ها عبور مى کردیم یادم مى آمد که باید میپیچیدیم و این شد که یک ساعتى دور خودمان چرخیدیم تا...
ادامه مطلب