خانوم سادات،یه خانوم مسن و مهربون بود که سرپرست نداشت و مامانم گاهى بهش میسپرد برامون پیاز و سبزى سرخ کنه یا ترشى بندازه و کاراى اینجورى،تا به این بهونه یه کمکى هم بهش کرده باشه!
تو همون دوران بود که واسه یکى از آشناها که قم زندگى مى کرد و پارکینسون داشت،دنبال یه خانوم مسن میگشتن که به هم محرم بشن و ازش پرستارى کنه.خانوم سادات رو پیشنهاد کردیم و قبول کرد و راهى قم شد.خانوم سادات یه دختر جوون و زیبا داشت که عقد کرده بود و شوهرش براش مراسم عروسى نگرفته بود و با تلخ کامى رفته بود خونه ى بخت.یبار که داشتیم مى رفتیم قم،آزاده رو با خودمون بردیم.ده سال پیش!با شوهرش مشکل پیدا کرده بود و مى خواست چند روز کنار مامانش باشه.تو اون یه هفته،یکى از پسراى فامیل که خیلى با هم صمیمى هستیم و نوه ى همون حاجاغا بود هم با ما به اونجا میومد و با آزاده جمع بودیم و منچ و مارپله بازى مى کردیم.
اون سال گذشت و خانوم سادات دووم نیاورد و برگشت شمال.آزاده هم زندگیش از هم پاشید و بدون مهریه و ...برگشت پیش مادرش.مستاجر بودن و هزینه هاى زندگى و مخارج یه پسر معتاد هم رو شونه هاى خانوم سادات سنگینى مى کرد!یه روز به مامان زنگ زد و گفت که قلبش رو عمل کرده و خیلى اتفاقى،محمد هم خونه ى ما بود.
شب همگى رفتیم عیادت و اون شب احساس کردم نگاه هاى محمد به آزاده،نبض داره!برگشتیم خونه و پسرا پلى استیشن بازى کردن و من سر صحبت رو با محمد باز کردم.محمد موقعیت خیلى خوبى داشت و از خونواده ى بزرگى بود و به معناى واقعى یه مرد کامل بود!تا هفت صبح بیدار بودیم و حرف زدیم.بحث ازدواج شد و من بى مقدمه بهش گفتم آزاده دختر خوبیه،لیاقت خوشبختى رو داره،بهش فکر کردى؟؟؟چشاش گرررد شد و به فکر رفت.چندماه بعد تو دانشگاه بودم که بهم زنگ زد و وسطه احوال پرسى هاش حال آزاده رو هم پرسید!گفتم خطش خاموشِ و از اون خونه هم رفتن و خبرى ازش ندارم و خداحافظى کردیم.به دو ساعت نکشید که داداشم زنگ زد و گفت آزاده رو دیده و شماره ى جدیدش رو داده که بدم بهت!باورکردنى نبود!!!!!اونا به هم انرژى میفرستادن از این فاصله!هنوزم مو به تنم سیخ میشه وقتى بهش فکر مى کنم!حدود هشت نه سال از اون روزا میگذره و من آزاده رو غیر از یکى دوبار اتفاقى تو خیابون ندیدم و بعد از اون دیگه هرگز صحبت صمیمانه اى با محمد نداشتم.
دو شب پیش،از قم زنگ زدن و جواب دادم.خاله ى محمد بود.گفت یه خبره دست اول برات دارم!گفتم نرگس عروس شده؟!گفت نه!محمد!رفته خاستگارى!حالا حدس بزن عروس کیه؟!و من بعد از اینهمه سال،بعد از اینهمه بى خبرى،با یه ترس بزرگ توى دلم،گفتم آزاده؟!!!!!!!
خاله ى محمد با تعجب پرسید تو میدونستى؟!و نمیدونست اینور خط،من خشکم زده!!!
محمد زنگ زد و واسه فردا شب که مراسم بله برونِ دعوتم کرد.گفت باید قول بدى که میاى!گفت هرجا که تو هستى اونجا پر از انرژیه و من به نیروى کلامت ایمان دارم!حتى ازم خواست بهش بگم چندتا سکه مهریه کنى و چیکار کنه که شأن آزاده رو حفظ کنه تو خونواده ش!و من کلى نصیحت هاى خواهرانه داشتم براش.
میتونین درک کنین چققققققدر خوشحالم؟!!!!
میتونین درک کنین چققققققدر خوشحالم؟!!!!
میتونین درک کنین چقققققدر از خدا ممنونم؟!!!
خوشبخت بشن الهى:)براشون دعا کنین،لطفا
ما را در سایت مردهاى صورتى دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 44