خرید بک لینک
دیدم سزاوار نیست دوستانى را که بارها نگران و غمگینشان کرده ام را توى خوشحالى ام سهیم نکنم.
آمدم بگویم اوضاع خیلى بهتر است.دوشنبه ى هفته ى گذشته چهارتایى عازم تهران شدیم.من و سعید و بابا و مامان.
من و سعید به شدت دلواپس بودیم و مامان و بابا توى حال و هواى خودشان پسته میخوردند و خاطره تعریف مى کردند و گاهى هم به ما میوه تعارف مى کردند.مثل دفعه ى قبل من مسئول نقشه خوانى بودم و مثل دفعه ى قبل،تازه وقتى از دوراهى ها عبور مى کردیم یادم مى آمد که باید میپیچیدیم و این شد که یک ساعتى دور خودمان چرخیدیم تا به مطب دکتر رسیدیم.سعید طاقت نداشت پیاده شود و میدانست اگر چیزى بشنود نمى تواند خوددار باشد و ترجیح داد توى ماشین منتظر بماند.قلبم توى حلقم آمد تا خانوم دکتر سونوها و عکس ها و اسکن ها و .... را دید و گفت خدا را شکر اندام هاى داخلى شکم(طحال،کبد،کلیه) درگیر نشده اند و سالمند و مغز هم کاملا سلامت است!و بیمار شما از آن دسته اى است که مقاومت بالایى داشته و مى شود بیمارى را در همین مرحله متوقف کرد!:)
کاش بودید و ما را توى مسیر برگشت میدید!
سعید که هیچوقت بیشتر از بشکن زدن با دو انگشت وسط و شصت بلد نبود،چنان پشت رُل قِر میداد که دست هرچى خردادیان را از پشت بسته بود!تا رسیدن به قزوین موزیک شاد گوش کردیم و رقصیدیم و چاى و میوه و تنقلات خوردیم:)شب شده بود و سعید که مقاومتش در برابره خواب از صفر هم کمتر است،کم کم انرژى اش افتاد و بابا که پسرش را خوب میشناخت دستپاچه شد.مدام صدا میزد "م"؛یک چیزى بگو سعید خوابید!"م"؛براى سعید چاى بریز!"م"؛آبمیوه باز کن برایش!
م؛
م؛
م؛
و من احساس کردم باید پدرم را از این استرس خلاص کنم.به سعید گفتم جایش را با من عوض کند و راحت بخوابد.
وقتى من نشستم پشت رُل،به دقیقه نکشید که خیال بابا راحت شد و سرش را گذاشت روى پاى مامان و خوابید.مامان هم خوابش برد.سعید هم گفت یکجورى رانندگى میکنى که آدم خوابش میبرد!من هم که هروقت کنار دست سعید مینشینم از بس تلاش میکنم که از رانندگى ام ایراد نگیرد که خودبخود تمام تنم مى لرزد.قربان آزادراه هاى وطنم هم بروم که مثل گورستان تاریک است!من ماندم و سه سرنشین عزیزتر از جان و جاده اى که حتى خط سفیدش را نمیدیدم!سرتان را درد نیاورم!به خانه که رسیدم چنان حالم بد بود که میخواستند مرا به بیمارستان ببرند.فشارم افتاده بود و زانوهایم مى لرزید!صبح زود با درد و تهوع و سرگیجه بیدار شدم و مرا به درمانگاه رساندند!فشارم کمتر از شیش بود و مرا فرستادند اتاق احیاء!تا شب بسترى بودم و چندتا آمپول و چند لیتر سِرُم نوش جان کردم:|
خلاصه خواستم بدانید عواقب رانندگى در شب فقط چندتا آمپول ناقابل است،نگران نباشید الکى،طورى نمى شود:))

برچسب: خبرهاي خوب, نویسنده: نرگس رضوانی تاريخ: دوشنبه 12 مهر 1395 ساعت: 16:03

صفحه بندی