ما از سفر برگشتیم و به سرعت مشغول انجام کاراى عقب افتاده ایم
دیروز مبل ها رو هم چیدیم و فقط مونده پرده ها که اوایل هفته ى بعد حاضر میشن
یه هفته قبل از عروسى هم من و احسان میریم شیراز و فک کنم همسرم تا روز آخر قبل از عروسى فرصت سر خاروندن نداشته باشه و بیست و چهارساعته مشغول کاراى شرکت باشه
دیروز بعد از اینکه خونه ى آرزوهامونُ چیدیم،انقدر از تماشاش ذوق زده بودیم که نمیتونستیم ازش دل بکنیم!
احسان مى گفت همینجا بمونیم:)))))
انقدر خوشحال بود که چشماش مى خندید!(البته چشماش همییییییشه میخنده!)دیروز بیشتر!
با خودم گفتم الان فرصت مناسبیه که ببینم دقیقا کجاى دلش ایستادم
لب و لوچه ور کشیدم و گفتم احساااااان؛اگه من باهات ازدواج نمى کردم چیکار مى کردى؟!
گفت با یکى دیگه ازدواج مى کردم:|
حیف که سرویسم ناقص میشد،وگرنه نشونش میدادم یه من ماست چقدر کاسه بشقاب شسکته داره:)))))))