آنچه بر ما گذشت:))))

خرید بک لینک

هفته اى که گذشت،دااااائم به سفر بودیم!البته نه از اون سفرهایى که دلتون بخوادهااا،نه!

حدود ساعت دوازده شب چهارشنبه بود که به همسر زنگ زدن که فلان ناظر نمونه ى سنگ نماى فلان پروژه رو تایید نکرده!همسر یهویى تصمیم گرفت خودش حضورا بره اصفهان و مستقیما از کارخونه سنگ خریدارى کنه و بارنامه کنه و بفرسته!منم عیییین بچه ها چونه مُ آویزون کردم که دلم واسه اصفهان تنگ شده و خونه ى آقاجونم خاک گرفته و تو چجور همسرى هستى که منو نمیبرى و اوووووه،یه ساعت قهر بودم!خلاصه دلِ سنگِ همسر نرم شد و گفت پس ساعت پنج صبح آماده باش که حرکت کنیم.منم یه چششششمِ غرّایى تحویل دادم و تا ساعت دو و نیم چمدون بستم،اما در سکوت!چون احسان باید مى خوابید تا تو جاده چشاش چپو نشه و ما رو جوون مرگ نکنه!

داشتم هفتمین پادشاه رو خواب میدیدم که احساس کردم دارم از بلندى پرت میشم و یه نفر هى صدام میزنه!با وحشت از خواب پریدم!احسان بود که بالشتِ زیره سرمُ کشیده بود تا بتونه بیدارم کنه!

با همه ى عجله اى که بخرج دادم،ساعت شد پنج و نیم!مادرشوهرجان یه عااااالمه بسته ى تقویتى و میوه و نوشیدنى منجمد و ... برامون گذاشته بود که میتونستیم یه هفته باهاش سیر بشیم.یه ساعتِ اول اننننقد حرف زدم و پاستیل کش آوردم و به زور گذاشتم تو دهن احسان که خواهش مى کرد یخورده بخواب:)))همچین که نیم ساعت چشامُ بستم و خودمو زدم به خواب،به هر راهى متوسل شد که مثلا بیدارم کنه!

تو مسیر دوبار صبحانه خوردیم و از جاده اى که تا حالا ندیده بودمش وارد اصفهان شدیم و مستقیم رفتیم کارخونه!

من پیاده نشدم و احسان رفت به کارش رسید و برگشت!داشتم از برنامه هایى که تدوین کردم و اصفهان گردى و الخ براش حرف میزدم که دیدم انگار تو آمپاس مونده باشه،فقط نگام میکنه!گفتم مگه طورى شده؟!گفت فردا صبح باید برم دفتره بوشهر،آنالیزه فلان مناقصه مشکل پیدا کرده و من باید باشم و مهر کنم و شنبه تحویلِ پاکتِ و ... یه عالمه اصطلاحاتِ تخصصى که من نفهمیدم!خلاصه جونم براتون بگه که حتى رودخونه رو ندیدم:(

فرداش هم با اینکه جمعه بود کله ى سحر زدیم به جاده و تو ذلّ گرما رسیدیم بوشهر و رفتیم شرکت!یه عااااااالمه کاغذپاره گذاشت جلوم و گفت واسه اینکه حوصله ت سر نره،امضاى منو پاى اینا جعل کن و مهر بزن!

نمیدونستم دارم پاى چه قراردادهایى رو امضا مى کنم اما مدام خط و نشون میکشیدم که هفتاد درصد سود پروژه مال منِ!

از بوشهر رفتیم کنگان،از کنگان به عسلویه!از عسلویه به بوشهر!از بوشهر به کازرون!از کازرون به شیراز!

و هر روزه خدا احسان یه طرفى کار داشت.نورآباد،صدرى،سپیدان،جهرم،فسا،یزززززززززد!!!

دلم میخواست یه کبریت بگیرم زیره همه ى همه ى قراردادها و پروژه ها و اسناد مناقصات!یا نه،یه فندک بگیرم زیره عقدنامه م با این شوهرکردنم:|چشم بازارو کور کردم!!!

حالا بعدا از مصائب و سختى هایى که تو خونه ى مادرشوهر بهم گذشت براتون میگم:))

فعلا مى خوام تو اتاق خودم نفس بکشم،حظظظظ ببرم از دختره خونه ى بابا بودن:)

چقدر دلم تنگ شده بود!

چقدر دلم بابا رو مى خواست،بیشتر از هرکسى،بیشتر از هرچیزى،بیشتر از خودم!

پ ن:توصیه ى من به جوانان؛شوهر نکنین:)))))))

مردهاى صورتى...

ما را در سایت مردهاى صورتى دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 38 تاريخ: چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت: 0:25

صفحه بندی