در اینکه ما دخترها از انتخاب شدن لذت میبریم و مایه ى مباهاتمان است،شکى نیست!(البته ارتباط مستقیمى با شخص انتخاب کننده دارد)اما گاهى دلمان مى خواهد به حال خودمان رهایمان کنند و روزنه اى را باز بگذارند براى اینکه جسارت انتخاب پیدا کنیم.این روزها به شدت درگیر این مساله هستم که آیا سزاوار است یک گوشه بنشینیم و تنها به کسانى فکر کنیم که انتخابمان کرده اند؟یعنى دایره ى اختیاراتمان به گزینه هاى انتخاب کننده محدود باشد؟!
حتما خیلى هایتان فیلم دختر ایرونى با بازى هدیه تهرانى و امین حیائى را دیده اید!خیلى وقت ها دلم میخواست به همان سادگى باشد و دخترها هم جسارت انتخاب پیدا کنند اما قطعا من از آن دسته نیستم!اگر هم جزء آن دسته بودم،باید موهایم رنگ دندان هایم میشد تا یکى را باب دلم پیدا مى کردم!
وقتى یک دختربچه ى دبستانى بودم،تصورم از مراسم خواستگارى بسیار جالب و هیجان انگیز بود.فکر مى کردم تعداد زیادى پسر با داشتن یک شماره (مثلا 2،5,7,1 و ...) در دست،به خط مى شوند و دخترِ مورد نظر با کفش هاى پاشنه بلند از جلویشان رژه مى رود و هرکدام را که دوست تر داشت،به پدرش نشان مى دهد و مى گوید این را مى خواهم!شبیه قفسه ى رُب گوجه توى هایپرمارکت ها که از هر مارک و سایز و طعمى در آن چیده شده و شما طبق ذائقه ى خودتان یکى را برمیدارید و توى سبد مى اندازید!دبیرستانى که بودم تازه با واقعیتِ مراسم خواستگارى از نزدیک آشنا شدم و چندین بار در مراسم خواستگارى خاله خانوم که ماشالله خواستگارانش بسیار هم زیاد بودند شرکت کردم.
حتى آن موقع هم به اندازه ى این روزها درک واضحى از این پدیده ى غم انگیز نداشتم!
کم کم وارد دانشگاه که شدم در معاشرت ها و برخوردهایم با همکلاسى ها به این نتیجه رسیدم که اصولا خواستگار داشتن مایه ى فخر است و هرچى تعداد کسانى که خواهانتان هستند بیشتر باشد،یعنى شما بهتر و گشنگ تر هستید از کسانى که خواهان کمترى دارند!
این روزها اما نشسته ام به مزه مزه کردنِ افکار ناپخته اى که این سال ها با خودم به دوش کشیدم!
یک نفر از راه مى رسد و بر اساس یک سرى تغییرات هورمونى و میزان اندکى منطق و عقلانیت،از بین خیلى بهترهاى دور و برش دست میگذارد روى شما و مى گوید این را مى خواهم!(درست شبیه قفسه هاى رُب گوجه توى هایپرمارکت ها)!از راه میرسد و زُل میزند توى چشم هاى پدر و برادرتان و مى گوید آمده ام دخترتان را بگیرم!و جالب اینجاست که پدر و برادرتان که تا دیروز اجازه نمیدادند پشه ى نر سمت خانه تان بپرد،آن لحظه خیلى خونسرد و ریلکس دست روى دست مى گذارند که طرف،با منتهاى وقاحت از احساسش نسبت به شما حرف بزند و براى بُردنِ شما هزار وعده و وعید بدهد و به هر شگردى تطمیعتان کند!
خواستگارى،فصلِ پر استرسى از زندگى هر دختر است!مخصوصا اگر در خودت نبینى که خانومِ یک خانه باشى و از نظر دیگران وقتش رسیده باشد:(
یکجورِ ناخوبى مضطرب هستم!
برچسب:
نویسنده: نرگس رضوانی