و ....
غروبِ سردی از روزهای خدا،
بی شک،
آنقدر دخترانه هایم را قد کشیده ام که حجم اتاقم، قواره ی تنهائی های صبورم نیست!
و قاب های خالی ِ من،آغشته به روزهای دور
رد می شوند از شانه ی دیوار!
من،تمام کودکی ام را در چمدان کوچکم جا میدهم
و در حوالی یک حسرتِ خیس،
چشم می چرخانم چاردیواری معصومم را
خیره می مانم به تختی که جز من در آغوش هیچ کس نخوابیده!
و غرق می شوم در سکوت سکرآور و امنَشْ
تنها صدای لکنت گرفته ی ساعت
دریغ میکند از من
لحظه های آخر را!
"مدادرنگى"
برچسب:
نویسنده: نرگس رضوانی