پیرمرد اول:
توى سرماى استخوان سوزِ دیشب،نشسته بود گوشه ى خیابان و سرش را فرو بره بود توى یقه اش تا شناخته نشود.جلوى پایش یک تکه کاغذ بود و روى آن نوشته بود به علت ایام سوگوارى،از نواختنِ تمبک براى شما عزیزان معذورم.بقیه اش را نخواندم!شناختمش!پیرمردى که عصرها از ابتداى خیابان شروع به تمبک زدن مى کرد و آرام آرام آرااااام قدم برمیداشت و حدود هفتاد سال داشت!کسبه هرکدام مبلغى به او میدادند و همه از حضورش راضى بودند.من هم از صداى بى رمقِ تمبکش که چندان هم حرفه اى نمیزد،کیف مى کردم.شبیه صداى زندگى بود.شبیه کهنسالى!شبیه روزهاى دور!
سهم پیراشکى خودم را به او دادم و دست کردم توى جیبم،فقط یک اسکناس پنج هزارى داشتم.گذاشتم توى کاسه اش و برگشتم مغازه.هنوز قلبم آرام نبود.پانزده تومن دیگر هم برایش بردم و مغازه ام را نشانش دادم و گفتم از این به بعد یک روز در هفته به من سر بزن و خوشحالم کن.سرش را بلند کرد و با دقت به مسیرِ انگشتم نگاه کرد و بعد آهسته زیر لب دعایم کرد.شاید فکر کنید آرام شدم،اما نه!غرورم درد مى کند که پیرمردى توى آن سن غرورش را کف خیابان پهن کرده بود!
پیرمرد دوم:
امروز همراه سعید داشتیم از دهات برمیگشتیم که دیدیم یک پیرمرد نحیف با یک کیسه ى نایلونى تقریبا بزرگ توى دستش،تا وسط خیابان پیش آمده که بتواند یک تاکسى گیر بیاورد و سوار شود.بارانِ وحشتناکى مى بارید و به شدت خیس شده بود!گفتم نگهدار سوارش کنیم،یخ کرد طفلى!سوارش کردیم و مسیرش را پرسیدیم و یک جایى را گفت که نشنیده بودیم!چندکیلومتر رفتیم و رسیدیم به یک تابلوى آبى که گفت همین جاها پیاده مى شوم.گفتم میرسانیمت پدرجان.مسیر را نشانمان داد و رساندیمش دره خانه اش.یک خودروى سورن و یک 206 جلوى در پارک بود.پرسیدم مهمان دارى پدرجان؟!گفت پسرهایم اینجا هستند.و من و سعید توى دلمان چندتا فحش رکیک و آبدار نثار پسرهایش کردیم.طفلک حتى نمیتوانست پیاده شود و من دستش را گرفتم!چطور دلشان آمد تنها بیرون بفرستندش؟!
دلم از بى مهرىِ آدم ها مى گیرد!
نزدیک خانه ى پیرمرد دوم پارک بود!از لاستیک هایش علف درآمده بود و سقفش هم پر از علف هاى وحشى بود:)
کاش داستانش را میدانستم!
ما را در سایت مردهاى صورتى دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 30