شهریور سال گذشته به یه جشن سیسمونى دعوت شدیم و من اون روز به شدت پرانرژى و سرحال بودم.
یه خونه ى ویلایى که از وقتى یادمِ برام خاطرات خوبى رو رقم زده.مهمونى زنونه بود و من تا اونجا که میشد آتیش سوزونده بودم و خودِ خودِ خودم بودم.
تو اون شلوغى صداى زنگ در اومد و هرچى دکمه ى آیفون رو زدم،در باز نشد!(قسمت رو میبینى؟؟؟؟:)))
زن دایىِ مامان و یه خانوم شیک و محترمى که الان مادرشوهرم هستن،اصراااار که خودت برو درو واکن.منم رفتم.
درو که وا کردم،یه آقاى قدبلندِ خیلى خوش پوش و خوش قیافه به ماشینش تکیه داده بود و اومد نزدیک و با دست پاچگى پرسید ببخشید مامانم اینجا هستن؟!!!!
صداش دقیییییقا همونى بود که میتونستم ساعت ها بهش گوش کنم و خسته نشم!از اون صداهاى خش دارى که انگار همون لحظه از خواب بیدار شدن!
منم لب و لوچه ور کشیدم و گفتم علیک سلام!والله اینجا یه عالمه مامان هست،کدومش مالِ شماست؟؟؟؟؟
و اینگونه بود که اون آقاى محترم احساس کرد دلش میخواد این دختره زبون دراز رو برداره واسه خودش:))))
البته تعاریف مامانش و زن دایى و دختردایى هاى مامانم که باهاشون نسبت فامیلى دارن هم خیلى خیلى در ریشه دار شدنِ اون احساس تاثیر گذاشت و به این اتفاق کمک کرد!
تقریبا دو سه هفته بعد بود که تماس گرفتن و از مامانم اجازه گرفتن بیان خونه مون.از اونجایى که خونواده ى خیلى سرشناسى بودن و پدر و مادرم خیلى خوب میشناختنشون مانعى براى اومدنش نبود.بعد از اونهم از مامان اجازه گرفتن که ما یه مدت کوتاه تلفنى در تماس باشیم تا با هم آشنا بشیم و بعد نظرمون رو بگیم.همون اوایل منو به یه بازى دعوت کرد که گاهى باهاش سرگرم بشم.Quiz of kings:))))
و چه آبرویى که از من نرفت:))))
یکبار هم نشد که ازش ببرم:))))
با اینکه قرار بود تلفنى با هم آشنا بشیم،اما از اونجایى که من خیلى خیلى خیلى دلبر هستم،هر دو سه هفته یبار اومد شمال و یکى دو روز موند و رفت!و انقدر اومد و رفت و اومد و رفت که بالاخره به مراد دلش رسید!
(قابل توجه شباهنگ!اینجورى به مراد میرسن،نه اونجور که تو نشستى و دست رو دست گذاشتى:)))
اوایل خیلى استرس داشتم و دورى راه نگرانم مى کرد و دو سه بار هم خیلى جدى جواب رد دادم.
اما از اونجایى که وقتى یه مرد تصمیم میگیره زندگیش رو و عشقش رو با زن مورد علاقه ش تقسیم کنه،به هرکارى تن میده،ایشون هم تمام موانع رو از سر راه برداشت!
بزرگترین و قابل احترام ترین گذشتى که بخاطره من انجام داد این بود که دلواپسى من براى بابا رو درک کرد و با تمام مشغله هاى کارى که داره،پذیرفت که شمال زندگى کنیم و تعهدش رو قبل از عقد بهم ثابت کرد!
از خاطرات فان نامزدى هم حتما براتون مینویسم:))
دعاى خوشبختى یادتون نره لطفا:)
مردهاى صورتى...ما را در سایت مردهاى صورتى دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 30