
شنیدین که میگن گربه رو باید دم حجله کشت؟! من نتونستم! از اونجایى که روحیه ى سازگاریم در حده تیم ملیه،بجاى اینکه شرایط رو بر وفق مراد پیش ببرم،وفق مراد رو بر اساس شرایط تنظیم کردم:/ سیستم زندگیمون سه پنج دو شده! تقریبا یه هفته در ماه بصورت پراکنده شیراز هستیم و حدود بیست روز شمال و باقى اوقات بین زمین و آسمون در رفت و آمدیم.در واقع اینجورى تدوین شده و شنبه از اولین سفر شیراز برگشتیم! چون اولین بارى بود که بعد از مراسم عروسى میرفتیم اونجا،تمام وقت خونه ى پدر احسان موندم و بخاطر ایام تاسوعا و عاشور...
ادامه مطلب
ما از سفر برگشتیم و به سرعت مشغول انجام کاراى عقب افتاده ایم دیروز مبل ها رو هم چیدیم و فقط مونده پرده ها که اوایل هفته ى بعد حاضر میشن یه هفته قبل از عروسى هم من و احسان میریم شیراز و فک کنم همسرم تا روز آخر قبل از عروسى فرصت سر خاروندن نداشته باشه و بیست و چهارساعته مشغول کاراى شرکت باشه دیروز بعد از اینکه خونه ى آرزوهامونُ چیدیم،انقدر از تماشاش ذوق زده بودیم که نمیتونستیم ازش دل بکنیم! احسان م...
ادامه مطلب
ساعت 5:42 صبح! من؛یک مدادرنگىِ به شدت کلافه که خبره مرگش یه هفته رفته شیراز تا به خیال خودش بخوره و بخوابه و بگرده اما،کووووور خونده بوده! یه عالمه خمیازه ى کش دار با خودم سوغات آوردم:| انگار یک ماه پادگان بودم! انقدر خوب تو خونه ى مادرشوهرم تربیت نظامى شدم که ساعت بیولوژیک بدنم راس ساعت 5:30 صبح،ز...
ادامه مطلب
پیرمرد اول: توى سرماى استخوان سوزِ دیشب،نشسته بود گوشه ى خیابان و سرش را فرو بره بود توى یقه اش تا شناخته نشود.جلوى پایش یک تکه کاغذ بود و روى آن نوشته بود به علت ایام سوگوارى،از نواختنِ تمبک براى شما عزیزان معذورم.بقیه اش را نخواندم!شناختمش!پیرمردى که عصرها از ابتداى خیابان شروع به تمبک زدن مى کرد و آرام آرام آرااااام قدم برمیداشت و حدود هفتاد سال داشت!کسبه هرکدام مبلغى به او میدادند و همه از حضورش راضى بودند.من هم از صداى بى رمقِ تمبکش که چندان هم حرفه اى نمیزد،کیف مى کردم.شبیه صداى زندگى بود....
ادامه مطلب
یه حرفى توى دلم هست که قورت دادنش ثقیلِ برام و گفتنش ناممکن! بشنویم...
ادامه مطلب
این روزها عجیب در خودم هستم و کمتر در هواى محیط حل مى شوم. تعبیر هرکس،بسته به نوع ارتباطش با من و نگاهش،متفاوت است! عجیب ترین دیدگاه را نزدیک ترین آدم هاى زندگى ام دارند! من چه مرگم شده؟...
ادامه مطلب
از آدم هایى که واحد اندازه گیریشان،ظرفیت محدود ذهنشان است بیزارم! منطق در قاموسشان همان کله ى خودشان است و به خودشان اجازه میدهند حتى در زمینه هایى که هیچ تخصصى ندارند،دیگران را قضاوت کنند! انقدر منفعل بودن و هرگز درک نکردنِ محیطى بزرگ تر یا کوچک تر از آنچه در آن رشد یافته اند،غیر قابل تحمل است به نظرم. اصلا لازم نیست آدم ها در موقعیت هاى مشخص،همان رفتارى را انجام بدهند که ما انتظار داریم.ممکن است غافلگیر شویم اما حق نداریم قضاوت ناروایى از رفتارشان داشته باشیم. تابوهاى قانونى و محض جامعه در این...
ادامه مطلب
دیدم سزاوار نیست دوستانى را که بارها نگران و غمگینشان کرده ام را توى خوشحالى ام سهیم نکنم.آمدم بگویم اوضاع خیلى بهتر است.دوشنبه ى هفته ى گذشته چهارتایى عازم تهران شدیم.من و سعید و بابا و مامان. من و سعید به شدت دلواپس بودیم و مامان و بابا توى حال و هواى خودشان پسته میخوردند و خاطره تعریف مى کردند و گاهى هم به ما میوه تعارف مى کردند.مثل دفعه ى قبل من مسئول نقشه خوانى بودم و مثل دفعه ى قبل،تازه وقتى از دوراهى ها عبور مى کردیم یادم مى آمد که باید میپیچیدیم و این شد که یک ساعتى دور خودمان چرخیدیم تا...
ادامه مطلب
دیروز صبح زود براى انجام یک کار بانکى از خانه بیرون زدم.خیابان پُر بود از تاکسى ها و وَن هایى که توى هم مى لولیدند.دختر بچه هاى دبستانى،سرخآبى و یاسى و لیمویى و ...،مثل جوجه هاى رنگى رنگى،توى سرویس هاى مدارس ورجه وورجه مى کردند و گاهى که دقت مى کردى،انگار یکى از آنها مانده بود زیر دست و پاى بقیه و داشت لِه مى شد!از بین تمامِ رنگ هاى خیابان،چشمم به یک کوله پشتى صورتى افتاد که در ارتفاع نسبتا بلندى خودنمایى مى کرد!یک لبخندِ غلیظ پاشید توى صورتم و ترمز کردم و با لذت به عبورِ این صحنه ى بِکر زُل زدم...
ادامه مطلب