نامزدَیْنگ
-
تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 23:56
به مامانم میگم میشه فردا شب با هم دانشگاهیاى سابقم برم بیرون؟!یه دور همىِ دوستانه س مامانم میگه تو دست ما امانتى،از شوهرت بپرس به آقاى همسر میگم میشه من این دور همى رو برم؟! میگه خب من که نیستم ،نظر بابا مامانت شرطِ:| کى بود میگفت دوران نامزدى شیرین ترین دورانِ؟!!!!!!!
خرداد،ماهِ خداست!
-
تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 23:56
خدایا،از تو ممنونم که بى نهایت عشق در وجودم آفریدى مى توانم براى پدر و مادرم جان بدهم در نقش یک دختر، مى توانم با تمامِ دخترانگى ام کوه باشم،در نقش یک خواهر، و امروز مى توانم تمامِ دلم را آشیانه کنم براى دوست داشتن،در نقش یک همسر! هیچوقت بهتون گفته بودم که خرداد رو دوس ندارم؟!نه اینکه ماه بدى باشه
پیرمردها
-
تاریخ: 1395/11/17 ساعت: 21:03
پیرمرد اول: توى سرماى استخوان سوزِ دیشب،نشسته بود گوشه ى خیابان و سرش را فرو بره بود توى یقه اش تا شناخته نشود.جلوى پایش یک تکه کاغذ بود و روى آن نوشته بود به علت ایام سوگوارى،از نواختنِ تمبک براى شما عزیزان معذورم.بقیه اش را نخواندم!شناختمش!پیرمردى که عصرها از ابتداى خیابان شروع به تمبک زدن مى کرد ...
صداى زمستان
-
تاریخ: 1395/11/17 ساعت: 21:03
وقت هایى که نمى نویسم،لبریزتر از قلم و کاغذ و کیبورد هستم وقت هایى که حرف نمیزنم،سرشارتر از کلمات و جملات و آواها هستم اصواتِ نامفهومِ موزیک هاى تکرارى توى مغزم مى لولد من سکوت میکنم و ... دى ماه شد تولدم نزدیک است چقدر تولدم را دوست داشتم چقدر زمستان را دوست داشتم مادربزرگم عزیزِ دلم بود روحت شاد آ...
شهرِ برفى
-
تاریخ: 1395/11/17 ساعت: 21:03
نوشتنم نمیاد، از پارکِ جلوى خونه مون براتون عکس گرفتم
من دوستت ندارم
-
تاریخ: 1395/8/11 ساعت: 6:23
نمیدانم کدام بی مغز لاشعوری بود که اولین بار گفت اگر کسی را دوست دارید به او بگویید! گفتن دوستت دارم مثل کشیدن ضامن یک وینچستر مشکی ست که زیر کت چرم پنهان شده است ! و بدتر از آن "شنیدن دوستت دارم" است که مثل شلیک با همان اسلحه ی شیک و گران قیمت است و بدتر از این دو، "گفتن منم دوستت دارم" است! چون آن...
اونوقت میگن شوهر گیر نمیاد!
-
تاریخ: 1395/8/4 ساعت: 14:39
از وقتى یادم است پسردایى مادرم داشت پزشکى مى خواند و مادربزرگ مرحومم منتظر بود برگردد و از دست دکتر و درمانگاه راحتش کند!تخصصش را در آمریکا گرفت و همچنان در حال تحصیل است و اینجور که پیش مى رود به درد روزهاى پیرى و کورىِ من هم نخواهد خورد!امشب خواهرم براى مساله اى به او پیام داد و بعد از طریق اسکایپ...
کآرام جانم مى رود
-
تاریخ: 1395/8/1 ساعت: 12:51
شاید به نظرتان خیلى لوس باشد که برادرم به یک ماموریت تقریبا طولانى رفته و من دیشب تا خودِ صبح گریه کرده ام و قلبم را توى مشتم گرفته ام و الان چشم هایم و دماغم ورم کرده! من باید هفته اى چندبار سهراب را ببینم و دست هایم را دور کمرش حلقه کنم و سرم را که فقط تا سینه اش میرسد ،بچسبانم به قلبش و صداى قشنگ...
زردِ قنارى
-
تاریخ: 1395/8/1 ساعت: 12:51
یک مطلب جالب در مورد قنارى ها وجود دارد که شاید خیلى هایتان ندانید! وقتى فصل جفت گیرى قنارى ها برسد،یک جفت نر و ماده را توى یک قفس مى گذارند تا تخم مرغ ها نطفه دار و تبدیل به جوجه شوند.حالا این وسط اگر قنارى ماده،قنارى نر را دوست نداشته باشد و دلش او را نخواهد به او پا نمى دهد و داخلِ آدم حسابش نمى ...
ناگفتنى ها
-
تاریخ: 1395/8/1 ساعت: 12:51
یه حرفى توى دلم هست که قورت دادنش ثقیلِ برام و گفتنش ناممکن! بشنویم
چینِ چینِ دامنت...
-
تاریخ: 1395/8/1 ساعت: 12:51
اگر طبق فتاواى علماى عظام،رقصیدن زن براى خودش(ینى شیرین عقلانه و خودش واسه خودش)،حرام باشد،خداوند متعال و رحمان و رحیم باید هفت طبقه از جهنم را اختصاصن به اینجانب تعلق دهد تا مرا به سزاى تنها گوشه اى از معصیت هاى بى شمارم برساند.پس بروید شاد باشید که فرداى قیامت براى هیچکدامتان جایى در دوزخِ خدا باق...
دل نگار
-
تاریخ: 1395/8/1 ساعت: 12:51
سَرَکـــــــــ بکـــِـــش در پیچ وتابـــــــِ خُــرمائــــی ِ موهایم و پریـــشانـــی ِ بلــند م را به آرامــش ِ زبرِ دستــهایتــــ بسپــار قــدم بــزن عاشــقانه هــای آغــوشم را عطــر تـــنَت در فضــای قلبــــــِ این دختر، یعـنی "نـَفـَـس" یعـنی "خـُـــدا" بـِکــــر می مانــد عریانــــی ِ احساسم در ...
مانکن بودن،نیمى از خوشبختى است:)
-
تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 11:59
ما دخترها یکجورِ عجیبى دچار فوبیاى چاقى هستیم.حتى آنهایى که سایز لباسشان S است و به قولِ برادرم دارند از وسط تا مى شوند هم نگران این هستند که خداى نکرده،زبانم لال،سایزشان تغییر کند و M بپوشند!ترجیح میدهیم لاغر باشیم و از روى لباسمان بتوانند دنده هایمان را بشمارند تا اینکه یک گرم اضافه وزن داشته باشی...
پس از دوشیزگى
-
تاریخ: 1395/7/24 ساعت: 11:35
و .... غروبِ سردی از روزهای خدا، بی شک، آنقدر دخترانه هایم را قد کشیده ام که حجم اتاقم، قواره ی تنهائی های صبورم نیست! و قاب های خالی ِ من،آغشته به روزهای دور رد می شوند از شانه ی دیوار! من،تمام کودکی ام را در چمدان کوچکم جا میدهم و در حوالی یک حسرتِ خیس، چشم می چرخانم چاردیواری معصومم را خیره می ما...
ولى افتاد مشکل ها
-
تاریخ: 1395/7/21 ساعت: 19:53
این روزها عجیب در خودم هستم و کمتر در هواى محیط حل مى شوم. تعبیر هرکس،بسته به نوع ارتباطش با من و نگاهش،متفاوت است! عجیب ترین دیدگاه را نزدیک ترین آدم هاى زندگى ام دارند! من چه مرگم شده؟
رازها
-
تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 18:57
از آدم هایى که واحد اندازه گیریشان،ظرفیت محدود ذهنشان است بیزارم! منطق در قاموسشان همان کله ى خودشان است و به خودشان اجازه میدهند حتى در زمینه هایى که هیچ تخصصى ندارند،دیگران را قضاوت کنند! انقدر منفعل بودن و هرگز درک نکردنِ محیطى بزرگ تر یا کوچک تر از آنچه در آن رشد یافته اند،غیر قابل تحمل است به ن...
پدرانه
-
تاریخ: 1395/7/13 ساعت: 19:06
این روزها کمى کمتر از قبل دور و برِ بابا پیدایم مى شود و علتش برمیگردد به خجالت هاى دخترانه که در من بصورتِ گم و گور شدن و قایم شدن زیر پتو و بیرون نیامدن از اتاق حلول مى کند! ببینید ماهِ تمامِ من برایم چه نوشته! میدانم از توى کدام کانال بَرَش داشته،خودم هم عضوش هستم:)))))
چمت میشه،خمت میشه،دلت میخواد روت نمیشه
-
تاریخ: 1395/7/13 ساعت: 11:08
در اینکه ما دخترها از انتخاب شدن لذت میبریم و مایه ى مباهاتمان است،شکى نیست!(البته ارتباط مستقیمى با شخص انتخاب کننده دارد)اما گاهى دلمان مى خواهد به حال خودمان رهایمان کنند و روزنه اى را باز بگذارند براى اینکه جسارت انتخاب پیدا کنیم.این روزها به شدت درگیر این مساله هستم که آیا سزاوار است یک گوشه بن...
خبرهاى خوب:)
-
تاریخ: 1395/7/12 ساعت: 16:03
دیدم سزاوار نیست دوستانى را که بارها نگران و غمگینشان کرده ام را توى خوشحالى ام سهیم نکنم.آمدم بگویم اوضاع خیلى بهتر است.دوشنبه ى هفته ى گذشته چهارتایى عازم تهران شدیم.من و سعید و بابا و مامان. من و سعید به شدت دلواپس بودیم و مامان و بابا توى حال و هواى خودشان پسته میخوردند و خاطره تعریف مى کردند و ...
اندوه بزرگى ست زمانى که نباشى
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 0:34
وقتى بزرگ ترین کابوسِ زندگیتان در هیبتِ یک واقعیتِ تلخ ظهور میکند،از درون خالى مى شوید! ابتدا گیج و منگ به یک نقطه زل میزنید و هیچ دردى حس نمیکنید.اما کم کم قدرتِ درکتان فعال مى شود و زهرِ گزنده ى واقعیت را به تک تک سلول هایتان تزریق مى کند.زانوهایتان مى لرزد!دست هایتان مى لرزد!پلک هایتان مى لرزد!آر...