
بعد از یه سفر پونزده روزه،دیروز برگشتیم شمال و اولین روز زندگى مشترکمون زیر سقف مشترکمون شروع شد:) بدون شک،روز عروسیم،بهترین روز زندگیم تا به الان بود و چنین شادى و خوشبختى رو براى تک تکتون آرزو دارم:) xa0 xa0xa0 xa0xa0 xa0 چن تا تصویر از روز عروسیم که قابل اکران بود واسه اون دوستایى که دوس دارم تو شادیم شریکشون کنم:) چن تا عکس هم از ماه عسل دریایى مون میذارم:)) xa0 xa0 xa0 xa0xa0 xa0 xa0xa0xa0xa0 xa0 ایشونم همسرم هستن:)))) ...
ادامه مطلب
شنیدین که میگن گربه رو باید دم حجله کشت؟! من نتونستم! از اونجایى که روحیه ى سازگاریم در حده تیم ملیه،بجاى اینکه شرایط رو بر وفق مراد پیش ببرم،وفق مراد رو بر اساس شرایط تنظیم کردم:/ سیستم زندگیمون سه پنج دو شده! تقریبا یه هفته در ماه بصورت پراکنده شیراز هستیم و حدود بیست روز شمال و باقى اوقات بین زمین و آسمون در رفت و آمدیم.در واقع اینجورى تدوین شده و شنبه از اولین سفر شیراز برگشتیم! چون اولین بارى بود که بعد از مراسم عروسى میرفتیم اونجا،تمام وقت خونه ى پدر احسان موندم و بخاطر ایام تاسوعا و عاشور...
ادامه مطلب
ما از سفر برگشتیم و به سرعت مشغول انجام کاراى عقب افتاده ایم دیروز مبل ها رو هم چیدیم و فقط مونده پرده ها که اوایل هفته ى بعد حاضر میشن یه هفته قبل از عروسى هم من و احسان میریم شیراز و فک کنم همسرم تا روز آخر قبل از عروسى فرصت سر خاروندن نداشته باشه و بیست و چهارساعته مشغول کاراى شرکت باشه دیروز بعد از اینکه خونه ى آرزوهامونُ چیدیم،انقدر از تماشاش ذوق زده بودیم که نمیتونستیم ازش دل بکنیم! احسان م...
ادامه مطلب
کاش ترکى بلد بودم:) بهم خوش میگذره،خیلى! دو روزه اینجاییم و من هنوز نرفتم سمت خرید و پاساژ گردى و .... برعکس همه ى خانوما،از خرید کردن لذت نمیبرم و ترجیح میدم از وقتم واسه تفریح و گردش تو مناظر تاریخى و طبیعت استفاده کنم و لذذذذذت ببرم:) احسان مدام از خدا تشکر میکنه که من اهل بازارگردى نیستم:)))))) xa0 xa0 xa0 xa0xa0xa0 xa0 xa0 xa0 اینم چن تا عکس از کلیساى ؟!یادم رفت:| خیییییییلیى با شکوهه! کلیساست اما تو دوره ى عثمانى ها اسامى اسلامى رو واردش کردن بازم مینویسم:) ...
ادامه مطلب
چقدر انتخاب کردن سخته!!! هیچوقت فکر نمى کردم دچار چنین وسواسى بشم تو زندگیم! به نظر میومد که میشه ظرف یه هفته xa0کل لوازم یه زندگى رو انتخاب کرد و خرید و چید! البته ما خیلى زود شروع کردیم!چون همسرم قبل از عقد تو شهرمون خونه خرید که خیال من و بابا اینا از بابت زندگى تو شمال راحت بشه! مامان اینا هم بعد ...
ادامه مطلب
دیروز،یجورایى اولین صبح زندگیم رو تو خونه ى پدرشوهرم شروع کردم.ساعت 6:30صبح گوشى همسر به صدا در اومد و به هرجون کندنى بود منم بیدار شدم که مثلا خودى نشون بدم(دلم میخواست گوشى رو با گوشت کوب له کنم) گیج و منگ رفتم پایین تا زیر کترى رو روشن کنم و فوووووق فوقش دوتا تخم مرغ بزنم واسه همسر!(واقعا با تصور...
ادامه مطلب
از وقتى یادمِ عاشق شیراز بودم این شهر بهم آرامش میده، انگار تاریخش در من تنیده شده و از ازل بنا بوده سرنوشتم به اسمش گره بخوره! اومدیم شیراز از حالا دلم براى بابا تنگ شده دلم براى مامان تنگ شده دلم واسه هواى خونه ى پدرى تنگ شده باورم نمیشه به کسى حق دادن که منو از اون خونه ى عزیز دور کنه سهراب اینج...
ادامه مطلب
تاثیر بعضى حرفا،رو بعضى آدما انقدر زیاده که بعد از ماه ها و شاید سال ها از یادشون نمیره و آزارشون میده! هرگز، هرگز، هررررررگز با حرفاى نسنجیده و ناپخته،باعث آزار عزیزانتون نشید! شاید هیچوقت شانس این رو پیدا نکنین که حرفتون رو پس بگیرین! من هنوز بعد از مدت ها نتونستم به همسرم ثابت کنم که وجود مهربونش...
ادامه مطلب
من یا فوتبال نمیبینم،یا اگه ببینم،از تهِ تهِ تههههِ دلم میبینم! هیجان و استرسى که موقع تماشاى فوتبال دارم رو،حتى مربى هاى بسیار متعصب اون تیم هم ندارن:))) الان که در خدمتتون هستم،از درد پهلوى چپ خوابم نمیبره! وقتى سردار گل زد،پریدم هوا و موقع بازگشت به موقعیت قبلى محاسباتم اشتباه از آب در اومد و با...
ادامه مطلب
امروز بعد از مدت ها به مرکز شهر رفتم،میدانِ شهردارى! دقیقا یادم نیست کى به شکل پیاده راه درآمد،یعنى حتى شمایل قبلیش را فراموش کرده ام. اما شکل امروزى اش را میپسندم! امروز به هر طرف نگاه مى کردى،مغازه ها پر شده بود از اجناس درجه دوازدهمِ چینى! غیر از یکى دوتا مغازه ى استخوان دار در خیابان علم الهدى ...
ادامه مطلب
شهریور سال گذشته به یه جشن سیسمونى دعوت شدیم و من اون روز به شدت پرانرژى و سرحال بودم. یه خونه ى ویلایى که از وقتى یادمِ برام خاطرات خوبى رو رقم زده.مهمونى زنونه بود و من تا اونجا که میشد آتیش سوزونده بودم و خودِ خودِ خودم بودم. تو اون شلوغى صداى زنگ در اومد و هرچى دکمه ى آیفون رو زدم،در باز نشد!(قس...
ادامه مطلب
نمیدانم کدام بی مغز لاشعوری بود که اولین بار گفت اگر کسی را دوست دارید به او بگویید! گفتن دوستت دارم مثل کشیدن ضامن یک وینچستر مشکی ست که زیر کت چرم پنهان شده است ! و بدتر از آن "شنیدن دوستت دارم" است که مثل شلیک با همان اسلحه ی شیک و گران قیمت است و بدتر از این دو، "گفتن منم دوستت دارم" است! چون آن وقت است که حضور یک جنازه در صحنه حتمی ست! جنازه ای که نیش تا نیشش باز است به خنده ولی دلش زیر مین بی اعتنایی های بعد از آن صحنه ی جرم دوست داشتن هزار بار می میرد و کسی هم نمیفهمد که ن م ی ف ه م د! ...
ادامه مطلب
از وقتى یادم است پسردایى مادرم داشت پزشکى مى خواند و مادربزرگ مرحومم منتظر بود برگردد و از دست دکتر و درمانگاه راحتش کند!تخصصش را در آمریکا گرفت و همچنان در حال تحصیل است و اینجور که پیش مى رود به درد روزهاى پیرى و کورىِ من هم نخواهد خورد!امشب خواهرم براى مساله اى به او پیام داد و بعد از طریق اسکایپ با هم در تماس شدند.مامان هم سلام و احوالپرسى گرمى با او کرد و من هم براى اینکه بى ادبى نکرده باشم سرم را بردم جلو و برایش دست تکان دادم.خیلى خوشحال شد و گفت اگر وقت دارم کمى حرف بزنیم.خب درست است که ...
ادامه مطلب
شاید به نظرتان خیلى لوس باشد که برادرم به یک ماموریت تقریبا طولانى رفته و من دیشب تا خودِ صبح گریه کرده ام و قلبم را توى مشتم گرفته ام و الان چشم هایم و دماغم ورم کرده! من باید هفته اى چندبار سهراب را ببینم و دست هایم را دور کمرش حلقه کنم و سرم را که فقط تا سینه اش میرسد ،بچسبانم به قلبش و صداى قشنگِ تپیدنش را گوش کنم تا آرام بگیرم!باید هفته اى چندبار سعید را ببینم و خیلى رسمى طور به هم دست بدهیم و وقتى خم مى شود که مرا ببوسد،از عمق جانم بغلش کنم تا عطرش بپیچد در رگ و پىِ دلتنگى ام.باید هر روز خ...
ادامه مطلب
xa0سَرَکـــــــــ بکـــِـــش xa0در پیچ وتابـــــــِ خُــرمائــــی ِ موهایم xa0و پریـــشانـــی ِ بلــند م را xa0به آرامــش ِ زبرِ دستــهایتــــ بسپــار xa0قــدم بــزن عاشــقانه هــای آغــوشم را xa0عطــر تـــنَت در فضــای قلبــــــِ این دختر، xa0یعـنی "نـَفـَـس" xa0یعـنی "خـُـــدا" xa0 بـِکــــر می مانــد عریانــــی ِ احساسم در حریــــــم ِ اَمـن ِ مـُدامـَـت xa0بــُگذار کــودکانـه ها در من xa0به اعتــماد ِ شانه هـای تــو همیــشه شونــد xa0میــــدانم؛ xa0خطوطِ نشستــه به تقـــویم ِ جوانــی ات xa0...
ادامه مطلب
ما دخترها یکجورِ عجیبى دچار فوبیاى چاقى هستیم.حتى آنهایى که سایز لباسشان S است و به قولِ برادرم دارند از وسط تا مى شوند هم نگران این هستند که خداى نکرده،زبانم لال،سایزشان تغییر کند و M بپوشند!ترجیح میدهیم لاغر باشیم و از روى لباسمان بتوانند دنده هایمان را بشمارند تا اینکه یک گرم اضافه وزن داشته باشیم.اما مردها خیلى متفاوت اند!آنها نه تنها اصلا برایشان مهم نیست چندکیلو اضافه وزن دارند،بلکه شکمِ برآمده ى قناصشان را مایه ى اعتبار مى دانند!جالب است بدانید همین آقایون در برابر اضافه وزن همسرشان چنین ...
ادامه مطلب
و .... غروبِ سردی از روزهای خدا، بی شک، آنقدر دخترانه هایم را قد کشیده ام که حجم اتاقم، قواره یxa0تنهائی های صبورم نیست! و قاب های خالی ِ من،آغشته به روزهای دور رد می شوند از شانه ی دیوار! من،تمام کودکی ام را در چمدان کوچکم جا میدهمxa0 و در حوالی یک حسرتِ خیس،xa0 چشم می چرخانم چاردیواری معصومم را خیره می مانم به تختی که جز من در آغوش هیچ کس نخوابیده! و غرق می شوم در سکوت سکرآور وxa0امنَشْ تنها صدای لکنت گرفته ی ساعتxa0 دریغ میکند از منxa0 لحظه های آخر را! "مدادرنگى" xa0...
ادامه مطلب
این روزها عجیب در خودم هستم و کمتر در هواى محیط حل مى شوم. تعبیر هرکس،بسته به نوع ارتباطش با من و نگاهش،متفاوت است! عجیب ترین دیدگاه را نزدیک ترین آدم هاى زندگى ام دارند! من چه مرگم شده؟...
ادامه مطلب
در اینکه ما دخترها از انتخاب شدن لذت میبریم و مایه ى مباهاتمان است،شکى نیست!(البته ارتباط مستقیمى با شخص انتخاب کننده دارد)اما گاهى دلمان مى خواهد به حال خودمان رهایمان کنند و روزنه اى را باز بگذارند براى اینکه جسارت انتخاب پیدا کنیم.این روزها به شدت درگیر این مساله هستم که آیا سزاوار است یک گوشه بنشینیم و تنها به کسانى فکر کنیم که انتخابمان کرده اند؟یعنى دایره ى اختیاراتمان به گزینه هاى انتخاب کننده محدود باشد؟! حتما خیلى هایتان فیلم دختر ایرونى با بازى هدیه تهرانى و امین حیائى را دیده اید!خیلى...
ادامه مطلب
دیدم سزاوار نیست دوستانى را که بارها نگران و غمگینشان کرده ام را توى خوشحالى ام سهیم نکنم.آمدم بگویم اوضاع خیلى بهتر است.دوشنبه ى هفته ى گذشته چهارتایى عازم تهران شدیم.من و سعید و بابا و مامان. من و سعید به شدت دلواپس بودیم و مامان و بابا توى حال و هواى خودشان پسته میخوردند و خاطره تعریف مى کردند و گاهى هم به ما میوه تعارف مى کردند.مثل دفعه ى قبل من مسئول نقشه خوانى بودم و مثل دفعه ى قبل،تازه وقتى از دوراهى ها عبور مى کردیم یادم مى آمد که باید میپیچیدیم و این شد که یک ساعتى دور خودمان چرخیدیم تا...
ادامه مطلب